شبهای سپید

درخت گلابی - دو

"خواب هایم ؟
برای تو چه فرقی دارد ؟
تو که آوازی بلد نیستی
و به اشک های من دست نمی زنی
می ترسی ساختگی باشند ؟
می ترسی آثارِبلند باران باشند ؟
با این حال برایت می گویم
خواب هایم پر از شکوفه های آلبالو
گیلاس،
سیب،
گلابی و آواز قناری ست...
بعضی وقت ها هم ساقه های طلایی گندم
که معلوم نیست چطور پر می کشند و
از روی رودخانه می گذرند ...
بعد فقط یک کلبه می بینم
پر از گرمای فراموشی
پر از درک اکنون .
این همه لحظه های رنگارنگ
این همه زمزه های شیرین و مهتابی
من کجا هستم ؟
کِی به زندگی بهاری تو می رسم ؟
وقتی تابستان می آید
دست بر پیشانی تب می گذارم
و مدام مثل ذکر و دعا زمزمه می کنم :
پاییز را دوست ندارم
پاییز را دوست ندارم
و چرا همه اصرار دارند که
این فصل  ِ باروری شعر است
من گرمای درخت گردو را
به برگ های زرد فرو افتاده نمی فروشم
من مال فصل انگورم
و رفته رفته می سوزم
اما شعله هایم همه سرد می شوند
و هر سرد یک لبخند طولانی ست ... "



... شعر وحیده محمدی فر - از فیلمنامه درخت گلابی ...

... یک مدتی ست طولانی ، خیلی طولانی
من گیر کرده ام
من در باغ دماوند گیر کرده ام
زیر درخت ،
درخت گلابی  ،
پر از گرمای فراموشی
پر از درک اکنون ...


   + ف.ک ; ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٦
    زندگی دیگران ()

درخت گلابی - یک

"خوبم
خوشم
کجام ؟
هیچ ‌جا !
نیمه ‌شب است یا نزدیک سحر؟
نمی‌دانم!
انگار در مکثی خالی میان دو دقیقه‌ی پرهیاهو نشسته‌ام
میان بی‌نهایت گذشته ، و بی‌نهایت فردا…"

 

... درخت گلابی / گلی ترقی ...

 

 

   + ف.ک ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٢
    زندگی دیگران ()

باران

درختان ِ پیر
آبستن شده اند
من ؟
دوباره عاشق !
معجزه کرده است
معجزه ،
کرده است
             باز باران ...




   + ف.ک ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱
    زندگی دیگران ()

سرگذشت آدل ه

من آدل ه ام
تو ستوان پینسن
من همانقدر
سرگشته و وهمی و خیابانگرد
تو همانقدر
بی تفاوت و بی رحم و هرجایی
من روز به روز
آب می روم
تو روز به روز
آب زیر پوستت می رود


   + ف.ک ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
    زندگی دیگران ()

قصه غرق شدن

روی پل
دختری ست
- یک شب سرد سیاه
خود را
تسلیم مرد محبوبش کرده است -
اکنون
نه بکارتی درمیان است
و نه حتی
عشقی هم

روی پل
دختری ست
لبهایش
گاه به لبخند شیرین می شود
چمشهایش
شور
شور
شور به گاه ِ اشک

 

... بی ربط :

دیشب  عاقبت برف اومد
آن هم برف بکر نیمه شب،
برف بکر و بی وقفه نیمه شب
و صبح زود زود زود
و خب من رو شاد کرد
بی حد و بی حساب :) ...


   + ف.ک ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱
    زندگی دیگران ()

برف بی وقفه

"من انتظار نداشتم
با این برف محض رو به رو شوم
من انتظار نداشتم
با این عشق محض رو به رو شوم
این مرغان خفته
در لعاب کاشی ها
به ما اعلام می کنند
این عشق محض
در آن برف محض
آب می شود..."



...احمدرضا احمدی...

...خب آدم است دیگر
 دلش هوس برف می کند گاهی،
آن هم برف بکر نیمه شب،
برف بکر و بی وقفه نیمه شب
یا حتی
صبحهای
زود ِ
زود ِ
زود ...


   + ف.ک ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٩
    زندگی دیگران ()

همان ماجرای همیشگی

وقت کمک به مرد نابینا
در عبور از خیابان
وقت کشف یک کافه
در پس کوچه ای گمنام
وقت پرسه در کتاب فروشی ها
وقت درست کردن دسر
وقت تماشای فیلم های درجه سه
در سینماهای سه شنبه
وقت لگد کردن عمدی پای کسی
در مهمانی
وقت خواندن سعدی
وقت دویدن برای رسیدن
به قطار شش و چهل و پنج
وقت آب دادن به گلدان فلفل
وقت لبخند زدن به مرد ِ مردم
وقت همیشه
           همه جا
                    هنوز،
سخت ، سخت
                   سخت دلتنگ توام!



   + ف.ک ; ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢
    زندگی دیگران ()

جنایت و مکافات

بعد الظهر ِ
تعطیل  و تر ِ پاییز،
در محوطه بیمارستان روانی
ایستاده
رو به دریا
نیکلا

با خودش حرف می زند:

آه اُُلگا
اُلگای عزیز و لعنتی ام
عشق هم چندان  ،
چیز دندان گیری نبود

 

...در حال و هوای I Could Be Nothing
و دریای لعنتی دوست داشتنی ...


   + ف.ک ; ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۸
    زندگی دیگران ()

پاییز در کنارم راه می آمد

"در عصر یک پاییز در اتوبوس بودیم
دورمان دیوار شیشه ای سبز
سبزی شیشه ها، زرد پاییز را سبز و خرم کرده بود
از سبزی برگها، بهار به اتوبوس نشست
بیرون خزان در کار بود
نمی دانستم در بهار درون باید گفت یا در خزان برون
من و بهار پیاده شدیم
بهار در خیابان محو شد
پاییز در کنارم راه می آمد"

 

...احمدرضا احمدی عزیز...


   + ف.ک ; ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٩
    زندگی دیگران ()

و بعد رفت ...

"اگر نمی خواهی
بر تیره بختی من گواهی دهی
خواهش دارم روبه روی من نمان
عبور کن
کوچه را طی کن
و در انتهای کوچه محو شو
همان گونه که
آدم های خوشبخت محو می شوند

من حتی ظرفی میوه نداشتم که به مهمان
تعارف کنم

آمد
- نشست-
جراحت
و زخم های مرا دید و رفت

 در سکوت ما
دو سه شاخه ی شمعدانی گل دادند
دردهای من و مهمان به هم شباهت نداشت
وگرنه بیش تر نزد من می ماند

مرا دیگران هم ترک کرده بودند
اما بعد از رفتن مهمان از خانه آه کشیدم
آهی که می توانست
کبریت مرطوبی را روشن کند

شاخه و برگ های
گل های اطلسی و لادن
دروغین بودند
اگر حقیقت داشتند
کنار آه من می شکفتند

مهمان
هنگام خداحافظی به من گفته بود :
آینده ای در کار نیست
قلب با رقت و نامنظم می تپد
پس
فقط باید سکوت کرد
و برگ های درختان
و پرندگان مرده را شمرد

پس من در غیبت مهمان
درختان را
از فصل جدا کردم"


...شعر بی نظیر احمدرضا احمدی ،
حال و هوای من است این روزها...

   + ف.ک ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٢
    زندگی دیگران ()