از روزمرگی...

همینطوری پشت میز کارم نشسته ام ، چای می نوشم ، از لای پنجره ، توامان خنکای خوب و آفتاب دوستداشتنی آخرین روز بهمن را با منظره چمن و درخت و نیمکت و ساختمان و چیزهای عجیب و معمولی دیگر درهم می آمیزم و می چرخم سمت صفحه مانیتور ، چشمم روی آخرین تاریخ بروز رسانی شبهای سپید خیره می ماند !

همینطوری پشت میز کارم نشسته ام گرم کار ، گهگاهی به ضرورت یا دلبخواهی با آدمهای خواستنی و نخواستنی دور و برم معاشرت می کنم ، از یک جایی که نمی دانم ، طنین ترانه ای که نمی شناسم صاف می نشیند روی قلبم و از چشم هایم لیز می خورد بیرون!

هنوز پشت میز کارم نشسته ام ،  هنوز گرم کارم ، هنوز پنجره باز است ، یک هو یادم می افتد که هنوز هم دلم برای شعر ، بی حساب تنگ می شود...

 ...در حال و هوای If You Go Away ...

 

/ 0 نظر / 22 بازدید